جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

91-این چند وقت و خاطره ی زایمان

1392/7/3 16:20
نویسنده : 💚رستا💙
3,403 بازدید
اشتراک گذاری

قلبسلام به همه ی دوستای خوبم که مثل همیشه شرمندم کردن ممنون از همه ی پیام های تبریکتونقلبمنم به خاطر گل روی شماها سعی میکنم تند تند بیام و آپ کنم. با امروز دقیقا 8 روزه که من مامان شدم یه مهمون ناخونده ی کوشولو تو خونمون داریم. وای خیلی خیلی حرفای ناگفته دارم که نمیدونم از کجاشون بگم دوست دارم یه فلش بک کوچولو بزنم به 12 شهریور ماه روزی که مارتیا من و بابایی رو تا دم مرگ برد و برگردوند.....صبح که از خواب بیدار شدم اونم بعد 2 ساعت چرت نصفه و نیمه فهمیدوم که یکم خونریزی کردم و لباس زیرم کثیفه....اولش ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم یه کوچولو عیبی نداره تا ظهر خوب بودم و تو هم تکون نمیخوردی به خیالم که تو فقط شبا وول میخوردی چیز مهمی نیومد حوالی ساعت 1 بود که موقع خم شدن درد بدی از پایین به سمت کمر و پشتم پیچید و دیگه ول نکرد انقباضات رحمی ناجور و من فقط از شدت درد گریه میکردم و زیر لب مبگفتم یا خدا پسرم اومد.....همش یاد شیدا بودم و زایمان ناخواستش و هی با خودم میگفتم من که امادگی طبیعی ندارم و میزدم تو سرم.... زانیار طفلکی خواب بود. دکمه های پیرنشو نبسته بدو بدو منو رسوند بیمارستان توی ماشین محکم دستشو چنگ انداخته بودم و یه ریز گریه میکردم....زانیارم فکرکرده بود که شما میخوای بیای و انقدر هول کرده بود که حد نداشت .....خلاصه وروجک من رفتیم بیمارستان و فشارمو گرفتن و ضربانت رو چک کردن و از دردام انقدر به خودم میپیچیدم که منو همونجا بردن توی یه اتاقی با یه خانوم دیگه که دمه زا بود مدام جیغ میزد....من بدبخت داشتم از ترس سکته میکردم یه خانومی با یه اسپکولوم فلزی اومد برای معاینه و خدا فقط میدونه من چی کشیدم.......

خیلی وحشتناااک بودگریه تازه بهش گفتم من سرکلاز شدم میگفت ممکنه بخیه ها باز شده باشه ولی همه چی خوب بود و خبری از آخا نبود و کار آخرم شد یه سرم و چنتا آمپول و دست از پا درازتر برگشتیم خونه تا 26 ام. این از اون روزای استرس زایی بود که تا عمر دارم فراموش نکنمابرو

حالا شب زایمان

قرار بود ساعت 10 بیمارستان باشیم . ساکت رو چیده بودیم و تا نزدیکیای صبح با زانیار و مامانم راجبت حرف زدیم . ترس داشتم ولی نه به اندازه ی اون شب وحشتناک....اصلا تا صبح خوابم نبرو یه چشمم به ساعت بود و فکرم مشغول تو. ساعت 8 بود که دیگه از جام پا شدم زانیار خواب بود و مامانم هم ساعت 3 رفته بود بخوابه . قرار بود منو و زانیار و مامان با هم بریم بیمارستان و بقیه بعدا بیان . رفتم یه دوش حسابی گرفتم و کلی ارایش کردم مامان رو صدا کردم و همه با هم رفتیم بیمارستان . اونجا بهم یه اتاق دادن و کمکم کردن لباسامو عوض کنم ..... استرسم بیشتر میشد ولی به طرزی باور نکردنی آروم بودم. بهم سرم وصل کردن و یه قرص دادن که با آب میوه بخورم . همون موقع مامانم و زانیار هم با گان و روپوش مخصوص اومدن پیشم . با بودنشون احساس آرامش میکردم باورم نمیشد تا یه ساعت دیگه پسرم کنارمه. پرستار اومد و کلی باهام شوخی کرد و میگفت نمیترسی؟ چه مامان خوشگلی و از این حرفانیشخندبعدش هم دکترم اومد و اونم باهام شوخی کرد و گفت تو شیک و پیک ترین مامان امروزیخندهالبته راست میگفت چون به غیر از من دوتا مامان دیگه هم اومده بودن که یک ذره آرایش نداشتن! الته اینم اضافه کنم که خارجیها کلا هیچ وقت اهل ارایش نبودن و نیستن این ما ایرانیهاییم که مثل چراغ قرمزیم هرجا میریمعینک . ساعت 11 بود که با پای خودم رفتم اتاق عمل و دکتر مخصوص بیحسی موضعی اومد و بلندم کرد نشستم رو تخت و دیگه چیزی ندیدم فقط حس کردم پشت کمرم یه مایع سردی زد و بعدش سوزش و درد .... بعد از تزریق بی حسی به کمرم روی تخت دراز کشیدم و زانیار هم اومد پیشم اونم با دوربین فیلم برداری....

کم کم حس کردم کمرم داره داغ میشه و این داغی به سمت پاهام میره سنگین شدن پاهام رو قشنگ حس میکردم و واقعا حس بدی بود وقتی میخواستم تکونشون بدم و نمیتونستم....

خلوی چشمم یه پرده نصب شد و زانیار دستم رو محکم گرفت یه چشش اینور پرده بود به من یه چشم دیگش اونور. من چشمامو بسته بودم و زیر لب آیت الکرسی میخوندم ....

ضربه و تکون رو حس میکردم ولی درد رو نه.... گریم گرفته بود باورم نمیشد که تا چند لحظه ی دیگه میخوام زیباترین صحنه ی زندگیم رو ببینم زتنیار دستم رو تو دستاش فشار داد و گفت چیزی نمونده چنتا فار محکم به قفسه ی سینم و بعد از یه مکث طولانی صدای سرفه و گریه ی تموم زندگیییییییییمگریه

نمیدونم چرا نذاشتن ببینمش و سری بردنش ولی زانیار هم سری باهاشون رفت و من موندم و یه دنیا ترس البته دکترم خاطرنشون کرد که پسر پسرم سالمه..... نشونه ی بارزشم که همه ی پرستارا راجبش حرف میزدن این بود که وای خدا چه قدر این بچه مو دارهخنده

سریع پیچیدنت توی یه حوله و اوردن گذاشتنت بغلم و تو هم آروم شدی و با چشمای باز زل زدی به منقلب

بعد از اون هم بخیه و چیزای دیگه که من باز هم نمیفهمیدم چون انقدر محو تو بودم که اگه میمردم هم متوجهش نمیشدم .....زانیار که وقتی بخلت کرد قیافش انقدر بانمک شده بود که خدا میدونهخنده وحشتناک دوستت داره یا بهتره بگم دوستت داریمقلب

بعد از یه مدتی بردنم اتاق و مامانم و اقوام زانیار اومدن دیدنم . یه پرستار بردت لباس تنت کنه و بعدش اوردت تا بهت شیر بدم  ..... نزدیکای بعداز ظهر بود که دردااام شورو شد و انقدر بد بود که با کمال تاسف وحشتناک ترین شب عمرم شد....

تو گریه میکردی ولی حتی مامان حوصلتو نداشت از دردگریهپا میشدم به زحمت راه میرفتم دوباره میخوابیدم خلاصه تا صبحش خواب نداشتم و تو هم گشنه بودی گریه میکردی.

فرداش تا بعداز ظهر باز بیمارستان موندم و بعدش همه با هم با گل من برگشتیم خوته

اینم عکس مال یه روزگیته نفسی منقلب

از قیافت بگم که مو نمیزنه با زانیار فرم صورتت و دماغت که عین باباته.... موهات به من رفته و لبات.

کلا شکبیه زانیار شدی نفسمقلب

اینم بگم که وجود مادرم اینجا کنارمون نعمتیهخجالت

بیشتر کاراتو مامانی من انجام میدهماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (37)

زهره
3 مهر 92 18:45
مبارک باشه ان شاا....زودتر دردها هم تموم میشه
زهره
3 مهر 92 18:50
خدای من موهاش بوره...........چقدر نازه
مامان توت فرتگی
3 مهر 92 19:00
وای عزیزم چه شب بدی راگذروندی هرچند این نی نی خوشگل از اول مامانش را اذیت می کرد اما خدا را شکر هردوتون صحیح و سالمین و مامانها با دیدن بچه نازشون همه چیزو زود یادش میره
majede
3 مهر 92 19:04
رستای خوشگلم بازم مامان شدنت رو بهت تبریک میگم...الهی من فداش بشم...ماشالله هزار ماشالله مثل ماه میمونه این گلپسر...نوزادی که تو یه روزگی اینقدر ماهه بزرگ شه چه جیگری میشهیه قندعسل دختر کش عزیزم....خداروشکر که همه چی خوب پیش رفت...خیلی خوشحالم که الان همتون خوبین... وای خدا...عکس مارتیا فوق العادس...هرچی نگاه میکنم سیر نمیشم...دیگه وای به حال تو... ایشااله که همیییییییییییییییشه شاد و سلامت باشین همتوووووووووون... چقدرم عااااااااالی که مامانت پیشته... رستا یه دونه مارتیارو از طرف ببوس....اروووووم...فقط یاداوری کن از طرف منه
شیدا
3 مهر 92 19:41
الهی من فداش بشم رستا،منم همش حس میکردم نی نی زودتر دنیا اومده تو پست ثابت وب روز قبل زایمانت برات دعا کردم!!! درکل یادت بودم چقدر مو داره!!! بچه من چه کچله! الانم اینقدر مو نداره
عمه ی آتنا
3 مهر 92 19:59
مامان کوچولوووووو
نازنین جونه رستا
3 مهر 92 20:00
سلام مامان رستا جوووونم.الهی بمیرم.چی کشیدی رستا!!!در عوض الان این خوشگلو داری.الهی قربونش برم.چقدررررر خوشگله ماشالاااااا.عاشق موهاشم.لباسشو ببین.پسره خوششششش تیییییپقربونت برم که اینقدرررر ناززز خوابیدی. ایشالا که همیشه شاد شاد و سلامت و خوشبخت باشین رستا جوووونم.این بوسم اختصاصی واسه خودت اینم واسه اینکه اینقدر قوی بودی عزیییییزم اسپند دود کن واسش.مواظب خودتون باشین
فرناز خاله آریسا خانوم
3 مهر 92 20:22
آخی عزیزززززززم خوابیدنش منو کشته فدات بشه خاله فرناز خوشمل پسر دوسسسست داررررررررررم مامان رستا واقعا خسته نباشی خدا حفظش کنه گلم
مامان خانومی
3 مهر 92 21:15
سلام سلام جیگر خاله دلم لرزید رستا اشک از چشام سرازیر شد از نه دلم از خدا خئاستم هر کسی حسرت بچه داره تو دلش خدا سالم و صالحشو بده آمین
ترش و شیرین زندگی خانمی و اقایی
3 مهر 92 23:22
اخیییییییییییییییی چقدر خاطره زایمانت قشنگ بود.خیلی حس قشنگیه نه؟البته من که تجربه نکردم.خیلی پسملیتون نازههههههه
مامان ریحان
4 مهر 92 3:49
سلام ای جونم مامان رستا بخیه ات لیزری بود ؟ چه خوشگل خوابیده مارتیا نامدار باشه ایشالا خدا برات نگهش داره چقدر خوبه بلدی آیه الکرسی بخونی من همشو از حفظ نیستم
مامان حمید کوچولو
4 مهر 92 7:58
الهی.... نازی چه با دهن بازم خوابیده موش بخوردت... بله دیگه سزارین هم درد داره... وقتی داشتم نوشته هاتو میخوندم یاد زایمان خودم افتادم که شب اول چقددددددددر درد داشتم. سالم وسلامت باشی
مهری
4 مهر 92 9:19
وای رستا داشتم می خوندم همین طوری اشکام می ریخت خیلی خوشحالم عزیزم می دونم الان فرصت جواب دادن به کامنت نداری بعدا کلییییییییییییییییییییی سئوال ازت دارم خب من هنوز خونه خودم نرفتم اما خیلی به مساله زایمان و درداش و این طور چیزها فکر می کنم و از همین الان دارم اطلاعاتم و زیاد می کنم ماشاله خدا برات نگه اش داره عزیزم واقعا مارتیا جون باید بهت افتخار کنه
مریم
4 مهر 92 10:38
سلام مامانی خوبی؟ مبارکه ایشالا همیشه با خانواده ی جدیدت شاد و همراه باشی از خوشحالی نمی دونم چی بگم نی نیت ماشالا خوشگله و خوردنیه برای منم دعا کن عزیزم بوس بوس
فاطمه
4 مهر 92 10:57
سلام رستا جون خوبی عزیزم خدارو صد هزار مرتبه شکر به خاطر سلامتیت وگذشتن از اون همه درد وآرامشت کنار خانوادت؛ خداروشکر مامان کنارت هست واقعا مادر آدم وقتی کنارشه اون خودش یه آرامشیه؛راستی رستا جون انشالله قراره اول ذیحجه وبلاگم افتتاح بشه دوست دارم بهم سر بزنی اینم بگم آهنگ وبلاگت فوق العاده قشنگ بود هرروز گوشش میدم منو یاد تمام خاطرات گذشتم میندازه ازصمیم قلبم دوست دارم.عزیز دلم رستاجان خیلی از پستات رمزدار بودن اما بخاطر تمام ارزش واحترامی که برات قائلم ورمز رو فقط به دوستانی که میشناسی میدی فعلادرخواست رمز نمیکنم انشالله وبلاگم افتتاح که شد بهم رمز بده تقدیم به مارتیای عزیزم
نیلوفر
4 مهر 92 10:58
اوخی...چقده ناااااااااااااااااااااااااااااازه ه ه ه رستا جون خیلی خوشگله عجب استرسی کشیدی...از بس هم که نگرانش بودی... ولی خوب حالا 3 تایی شدین رستا جون حالا که دقت می کنم،می بینم که مارتیا شکل اون عکسی شده که قبل دنیا اومدنش تو یه سایت درستش کرده بودی، پست56،نه؟ ولی خوب چقدر شکل باباش شده
مهدی
4 مهر 92 11:14
الهی قربونش بشم من عزیز دلمه رستا جون نوزاد خوشگلیه بازم بت تبریک میگم - خیلی جیگره میبوسمش
مامان رادمهر
4 مهر 92 11:18
آآآآآخ دوباره گند زدم کامنت قبلی که به اسم مهدیه مال منه حواسم نبود درستش کنم از بس این پسره نق میزنه دیگه حواس نمونده واسم - اگه میشه خودت درستش کن-
پریسا
4 مهر 92 11:27
یعنی اینقدرسخته،خوش به حالت که این دوران روگذروندی،من خیلی استرس دارم.خدا کوچولوی نازنازی تون رو براتون حفظ کنه " آمین " هزارالله اکبر
شیما
4 مهر 92 11:43
رستا جون تبریک میگم مارتیا خیلی نازه ماشالا ایشالا که زیر سایه خودتون بزرگ بشه و خدا حفظش کنه براتون
saba
4 مهر 92 12:22
vaaaaaaaaay khoda elahi fadat sham rasta joonam azize delam eyy khoda geryam gerefte elahi fadat besham martiya joonam eshghe man ba oon ghiyafeye khoshgel o ba namaket azize man.rasta joonam vali hameye oon dardat arzeshe in fesgheliyo dasht midoonam kheili dard keshidi makhosoosan oon rooz k raftid bimarestan kheili barat narahat shodam azizam vali khoda ro shokr ham to salemi ham eshghe man.kheili moraghebe khodet bash kheili.eeyyy khoda key mishe arooziye martiya joonamo bebinam ashegheshaaaam
saba
4 مهر 92 12:23
ghorboone ghiyafash besham man eyy khoda cheghad nanase mese man mimoone manam vaghti b donya oomadam kheili kehili moo dashta kheili ziyad mese kalagh boodam az bas mooham meshki o ziyad bood
majede
4 مهر 92 14:34
پسر خوووووووووشگلمممممممم...بی صبرانه دوست دارم عکسای دیگتو ببینم... انقد که ماهی....
نگار
4 مهر 92 19:16
واااااااااای چه نی نی نازییییییییییییی چقد مو دارههه خدا واست حفظش کنه. تو رو خدا واسه منم دعا کن. من چهار ماه دیگه باید زایمان کنم دعا کن واسم مشکلی پیش نیاد.
majede
4 مهر 92 20:55
وای رستا جونم...هرچی به عکس این گلپسری نگاه میکنم سیر نمیشم...خداجونم مرسی بابت همچین فرشته ای... خیلی خیلی خوشحالم که باهات اشنا شدم رستای خوبم...
مامان امیـــــرعلی (پســـرکــــــ شیطـــون)
5 مهر 92 5:55
عزیزدلمــــ ... شیرین ترین لحظه زندگیتـــــ مبارکــــ امیدوارم بی دغدغه و سلامت بزرگش کنی ... تولدت مبارک آقـــــــا مارتیا ...
مامان زهرا
5 مهر 92 8:44
الاهی خیلی نازه ماشالاه خدا را شکر که حالا حالتون خوبه و نی نی خوشگل به سلامتی به دنیا اومده عزیز دلم تولدت مبارک
فاطمه
5 مهر 92 13:55
مبارک باشه رستا جونم
خاله زری ( مامان آرمان)
5 مهر 92 15:14
آخ جوووووووونم مبارکه مبارک خدا رو شکر که مارتیا جونم سالم به دنیا اومد رستا جون منتظر عکس های آقا مارتیا هستیم
majede
5 مهر 92 15:44
واااااای مارتیا جووووووووووونم 10 روزه شده....گلپسر خوشگلمممممممم ایشالله در کنار مامان و بابا 100000 ساله شی عزیزدلمممممم....
زیززینب مامان نازنین زهرا
5 مهر 92 18:49
سلام عزیزم . مااااااشاااالله . خیییلی ناز داره رستا جان . انشالله دامادش کنی . اییی جااااااانم .
saba
5 مهر 92 19:11
jigareeeeeeeetooooo bere khale saba martiyaye maaaan aseghetaaam eshghaaaaaam jigaleto boooookholam.fadaye maman rastaye golamam besham rastaye mehraboonamrasta joonam halet behtar shode?bebakhshid az bas gharghe martiya o matalebet boodam yadam raft haleto beporsam dardat behtare?khodet kolan khobi dooste mehraboone man?ashegheeeeeeetaaam
mina
6 مهر 92 13:07
سلام عزیزم قدم پسملی خوشملت مبارک باشه مامان شدنت مبارک باشه
خیلی نازهههههههههه .یه عالمه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

به ما رمز ندادیا!!!


سلااام خانومی نااازنین
ببخشید خودت میدونی که چه وضعی داشتم!
ولی میام پیشت حتما
روژیا
6 مهر 92 20:14
سلام روستا جونم
تبریک تبریک تبریک

عزیزم ببخشید که دیر بهت تبریک گفتم اخه مدرسه ها شروع شده
عزیز دلم مارتیا رو که نگو قرص ماه باید بیاد جلوش فرش قرمز بندازه
چقدر بور و خوشکله ماشاالله بزنم به تخته چشم نخوره جیگرم
قربونت برم خدا خیلی نازه ایشاالله دومادش کنی عشقم
منتظرتم بیا یادت نره گلکم
مارتیا که الان خارجه ااز طرف من یه ماچ حسابی بکنش
فداش شم


سلااام خوشگل خانوووووووومی
مرسی نفسی عیبی نداره همین که به فکرمون بودی کافیه
نظر لطفته گل نااااااااااااازم
مامان آروین (مریم)
7 مهر 92 7:39
خدا رو شکر همه چی ختم به خیر شد و خداوند یه پسر ناز و دوست داشتنی بهتون هدیه داد


سلام مریم خانومی خوشگل
واقعا خداروشکر....
تو این بارداری من جونم درومد.....
ممنونم عزیز دلم لطف داری خودتون یه خوشگل ترشو خونه دارین الهی فدای اون موهای شلختش بشم آروین جونمو
ایشالا جبران کنم حسااااااابی
زهرا مامان ایلیا (شیرین تر از عسل )
8 مهر 92 2:24
خیلی جالب بود مبارک باشه قدم نی نی نازت


سلاام زهرا خانوومی گل
مرسی عزیزم نظر لطفته
مامانی آرتین
9 مهر 92 1:24
عزیزم خیلی مبارکه.انشاا... همیشه کنار همخوش باشین
مارتیا خیلی نازهو جیگرهههههه


سلام سولماز جونی
مرسی عزیزم شما که خودتون گل پسری دارین که از خوشگلی تا نداره