91-این چند وقت و خاطره ی زایمان
سلام به همه ی دوستای خوبم که مثل همیشه شرمندم کردن ممنون از همه ی پیام های تبریکتون
منم به خاطر گل روی شماها سعی میکنم تند تند بیام و آپ کنم. با امروز دقیقا 8 روزه که من مامان شدم یه مهمون ناخونده ی کوشولو تو خونمون داریم. وای خیلی خیلی حرفای ناگفته دارم که نمیدونم از کجاشون بگم دوست دارم یه فلش بک کوچولو بزنم به 12 شهریور ماه روزی که مارتیا من و بابایی رو تا دم مرگ برد و برگردوند.....صبح که از خواب بیدار شدم اونم بعد 2 ساعت چرت نصفه و نیمه فهمیدوم که یکم خونریزی کردم و لباس زیرم کثیفه....اولش ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم یه کوچولو عیبی نداره تا ظهر خوب بودم و تو هم تکون نمیخوردی به خیالم که تو فقط شبا وول میخوردی چیز مهمی نیومد حوالی ساعت 1 بود که موقع خم شدن درد بدی از پایین به سمت کمر و پشتم پیچید و دیگه ول نکرد انقباضات رحمی ناجور و من فقط از شدت درد گریه میکردم و زیر لب مبگفتم یا خدا پسرم اومد.....همش یاد شیدا بودم و زایمان ناخواستش و هی با خودم میگفتم من که امادگی طبیعی ندارم و میزدم تو سرم.... زانیار طفلکی خواب بود. دکمه های پیرنشو نبسته بدو بدو منو رسوند بیمارستان توی ماشین محکم دستشو چنگ انداخته بودم و یه ریز گریه میکردم....زانیارم فکرکرده بود که شما میخوای بیای و انقدر هول کرده بود که حد نداشت .....خلاصه وروجک من رفتیم بیمارستان و فشارمو گرفتن و ضربانت رو چک کردن و از دردام انقدر به خودم میپیچیدم که منو همونجا بردن توی یه اتاقی با یه خانوم دیگه که دمه زا بود مدام جیغ میزد....من بدبخت داشتم از ترس سکته میکردم یه خانومی با یه اسپکولوم فلزی اومد برای معاینه و خدا فقط میدونه من چی کشیدم.......
خیلی وحشتناااک بود
تازه بهش گفتم من سرکلاز شدم میگفت ممکنه بخیه ها باز شده باشه ولی همه چی خوب بود و خبری از آخا نبود و کار آخرم شد یه سرم و چنتا آمپول و دست از پا درازتر برگشتیم خونه تا 26 ام. این از اون روزای استرس زایی بود که تا عمر دارم فراموش نکنم
حالا شب زایمان
قرار بود ساعت 10 بیمارستان باشیم . ساکت رو چیده بودیم و تا نزدیکیای صبح با زانیار و مامانم راجبت حرف زدیم . ترس داشتم ولی نه به اندازه ی اون شب وحشتناک....اصلا تا صبح خوابم نبرو یه چشمم به ساعت بود و فکرم مشغول تو. ساعت 8 بود که دیگه از جام پا شدم زانیار خواب بود و مامانم هم ساعت 3 رفته بود بخوابه . قرار بود منو و زانیار و مامان با هم بریم بیمارستان و بقیه بعدا بیان . رفتم یه دوش حسابی گرفتم و کلی ارایش کردم مامان رو صدا کردم و همه با هم رفتیم بیمارستان . اونجا بهم یه اتاق دادن و کمکم کردن لباسامو عوض کنم ..... استرسم بیشتر میشد ولی به طرزی باور نکردنی آروم بودم. بهم سرم وصل کردن و یه قرص دادن که با آب میوه بخورم . همون موقع مامانم و زانیار هم با گان و روپوش مخصوص اومدن پیشم . با بودنشون احساس آرامش میکردم باورم نمیشد تا یه ساعت دیگه پسرم کنارمه. پرستار اومد و کلی باهام شوخی کرد و میگفت نمیترسی؟ چه مامان خوشگلی و از این حرفا
بعدش هم دکترم اومد و اونم باهام شوخی کرد و گفت تو شیک و پیک ترین مامان امروزی
البته راست میگفت چون به غیر از من دوتا مامان دیگه هم اومده بودن که یک ذره آرایش نداشتن! الته اینم اضافه کنم که خارجیها کلا هیچ وقت اهل ارایش نبودن و نیستن این ما ایرانیهاییم که مثل چراغ قرمزیم هرجا میریم
. ساعت 11 بود که با پای خودم رفتم اتاق عمل و دکتر مخصوص بیحسی موضعی اومد و بلندم کرد نشستم رو تخت و دیگه چیزی ندیدم فقط حس کردم پشت کمرم یه مایع سردی زد و بعدش سوزش و درد .... بعد از تزریق بی حسی به کمرم روی تخت دراز کشیدم و زانیار هم اومد پیشم اونم با دوربین فیلم برداری....
کم کم حس کردم کمرم داره داغ میشه و این داغی به سمت پاهام میره سنگین شدن پاهام رو قشنگ حس میکردم و واقعا حس بدی بود وقتی میخواستم تکونشون بدم و نمیتونستم....
خلوی چشمم یه پرده نصب شد و زانیار دستم رو محکم گرفت یه چشش اینور پرده بود به من یه چشم دیگش اونور. من چشمامو بسته بودم و زیر لب آیت الکرسی میخوندم ....
ضربه و تکون رو حس میکردم ولی درد رو نه.... گریم گرفته بود باورم نمیشد که تا چند لحظه ی دیگه میخوام زیباترین صحنه ی زندگیم رو ببینم زتنیار دستم رو تو دستاش فشار داد و گفت چیزی نمونده چنتا فار محکم به قفسه ی سینم و بعد از یه مکث طولانی صدای سرفه و گریه ی تموم زندگیییییییییم
نمیدونم چرا نذاشتن ببینمش و سری بردنش ولی زانیار هم سری باهاشون رفت و من موندم و یه دنیا ترس البته دکترم خاطرنشون کرد که پسر پسرم سالمه..... نشونه ی بارزشم که همه ی پرستارا راجبش حرف میزدن این بود که وای خدا چه قدر این بچه مو داره
سریع پیچیدنت توی یه حوله و اوردن گذاشتنت بغلم و تو هم آروم شدی و با چشمای باز زل زدی به من
بعد از اون هم بخیه و چیزای دیگه که من باز هم نمیفهمیدم چون انقدر محو تو بودم که اگه میمردم هم متوجهش نمیشدم .....زانیار که وقتی بخلت کرد قیافش انقدر بانمک شده بود که خدا میدونه
وحشتناک دوستت داره یا بهتره بگم دوستت داریم
بعد از یه مدتی بردنم اتاق و مامانم و اقوام زانیار اومدن دیدنم . یه پرستار بردت لباس تنت کنه و بعدش اوردت تا بهت شیر بدم ..... نزدیکای بعداز ظهر بود که دردااام شورو شد و انقدر بد بود که با کمال تاسف وحشتناک ترین شب عمرم شد....
تو گریه میکردی ولی حتی مامان حوصلتو نداشت از درد
پا میشدم به زحمت راه میرفتم دوباره میخوابیدم خلاصه تا صبحش خواب نداشتم و تو هم گشنه بودی گریه میکردی.
فرداش تا بعداز ظهر باز بیمارستان موندم و بعدش همه با هم با گل من برگشتیم خوته
اینم عکس مال یه روزگیته نفسی من

از قیافت بگم که مو نمیزنه با زانیار فرم صورتت و دماغت که عین باباته.... موهات به من رفته و لبات.
کلا شکبیه زانیار شدی نفسم
اینم بگم که وجود مادرم اینجا کنارمون نعمتیه
بیشتر کاراتو مامانی من انجام میده


91-این چند وقت و خاطره ی زایمان
